تبليغاتX
تنها - چاه کور



اینبار که رفتی

چراغ را هم با خودت ببر

این غمکده

دیگر مهمان نمی خواهد ...

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 13:57 توسط "صادق" |



در "معدن" آفتاب روییده شده ای

و باز دلت

هوس پیوند داغ دارد ؛

تو چه می دانی که سرما

ماندگارترین مهمان خانه دل من است ...


برای دختر کویری ؛ که قدم در زیباترین جاده های بی انتها گذاشته است !

+ نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 1:13 توسط "صادق" |



قدم

در سرزمین سرما می گذارم ،

با اینکه دلم در حسرت بهار می سوزد .

خوش آمدی ای زمستان ؛

که تلخی پاییز را از یادم می بری ...

+ نوشته شده در یکشنبه 4 دی1390ساعت 23:16 توسط "صادق" |



دل ما

هنوز بوی غریبی می دهد ؛

که نبودنت

بار سنگینی ست بر تمام نداشته هایم ...

برای احسان عزیز ؛ که پاک بود و پاک رفت ...
+ نوشته شده در سه شنبه 29 آذر1390ساعت 0:56 توسط "صادق" |



روزهای خوب زندگیم را بشماریم :

یک ، دو ، سه

      یک ، دو ، سه

            یک ، دو ، سه

باور کنید ؛ فقط همین ...

این تکراری ترین شعر زندگی من است .

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 23:32 توسط "صادق" |



رقیه جان ؛

آنگاه که سر بابای مظلومت

بر فراز تیزترین نیزه ها رفت ،

دوران برهوت آدمیت بود ...

+ نوشته شده در دوشنبه 7 آذر1390ساعت 13:29 توسط "صادق" |



سرما

مسافر خوش قدمی ست ؛

تا می آید

تنور غصه هایم

آرام می شود ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 آبان1390ساعت 23:58 توسط "صادق" |



تنهایی ما

قطره ای ست ناچیز

در دریای غمبار مظلومیت تان ؛

آنجا که "محرم" و رازدارتان

فقط کبوتران بی لانه اند ...

برای شما که جوانترین شهید فاطمه اید ؛ یا جواد الائمه ...

+ نوشته شده در جمعه 6 آبان1390ساعت 0:27 توسط "صادق" |



دستانم

در پنجه های فراموشی

قفل شده اند ؛

چرا سراغم را نمی گیرید ؟!

که از یادها نروم ...

+ نوشته شده در سه شنبه 3 آبان1390ساعت 22:51 توسط "صادق" |



حال و هوای بهاری ،

شور و شوق تابستانی ،

سکوت و آرامش پاییزی ،

و

پناه و امان زمستانی ،

اینها همه ...

لیست آرزوهای بر دل مانده من اند .

+ نوشته شده در سه شنبه 26 مهر1390ساعت 0:21 توسط "صادق" |



همان بهتر که بغض

راه گلویم را

سد کرده بود ؛

در دنیای "نان پرست" ها

ناله های من

بی اثرترین فریادهاست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 مهر1390ساعت 13:38 توسط "صادق" |



زندگی

پاییز یادهاست ؛

هر چه به پیش می رویم

خاطره هایمان زردتر می شود .

+ نوشته شده در سه شنبه 19 مهر1390ساعت 0:11 توسط "صادق" |



باران

همه زخم های کهنه پیکره ام را نوازش داد

آنچه دردآور است

بی سخاوتی ابرهای پر ادعاست ...

+ نوشته شده در جمعه 15 مهر1390ساعت 0:44 توسط "صادق" |



محیطم 

آنقدرها داغ شده

که بتواند یخ های زندگیم را ذوب کند ؛

اما باز هم

دل های زیادی هستند که با من غریبه اند ...


+ نوشته شده در شنبه 18 تیر1390ساعت 13:21 توسط "صادق" |



اندک خوشی های دیروزمان را

چشم بسته با امروز

معاوضه کردیم ،

غافل از اینکه امروز

" هیچ حرفی برای گفتن نداشت ..."

+ نوشته شده در یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 0:59 توسط "صادق" |



فصل بهار

هنگامه ی طراوت است و نشاط ؛

اما دل ما

هنوز بوی پاییز می دهد ،

چقدر نمناک است این زندگی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 فروردین1390ساعت 8:52 توسط "صادق" |



در اوج نوازش هایت

تو هم

نارو زدی ...

تو دیگر چرا ؟؟؟


+ نوشته شده در جمعه 22 بهمن1389ساعت 9:28 توسط "صادق" |



سرگردانم

که چرا هیچ چیز

خوشحالم نمی کند ؛

من مسخره تو نیستم

ای زندگی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 دی1389ساعت 13:3 توسط "صادق" |



ببخشید

اگر کمتر احساس می شوم

فکر کنید

کم آورده ام ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 آذر1389ساعت 23:26 توسط "صادق" |



من خردسالی ام را

به اشتباه

به جوانی فروخته ام ؛

افسوس

که زندگی از نظر بزرگانم

فقط "پک زدن" به قلیان مادر بزرگ بود ...

+ نوشته شده در یکشنبه 16 آبان1389ساعت 13:3 توسط "صادق" |



این بار

خسته تر از همیشه

سنگ خاطرات قدیمی ام را

به سینه می زنم ؛

درود بر بچگی هایم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 9 آبان1389ساعت 9:44 توسط "صادق" |



حالا دیگر

نه باران آتش درونم را سرد می کند

و نه آفتاب

یخ وجودم را آب می کند ،

لعنت به تو زندگی ؛

که جوانی ام را به مسخره گرفتی ...

+ نوشته شده در دوشنبه 3 آبان1389ساعت 1:45 توسط "صادق" |



هر چیزی را که در زندگی

برای به آن تکیه کردن

انتخاب کردم

شکست ؛

من

سنگین ترین عقده این روزگار بودم ...

+ نوشته شده در یکشنبه 25 مهر1389ساعت 12:3 توسط "صادق" |



غمگین نشدم

از ناشکیبایی پاییز ؛

اجازه دادم باد همچنان بوزد

پاییز

پایان "بودن" نبود ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 21:54 توسط "صادق" |



مرگ

بازیچه ای بود

در دستان مهربانت

و حالا ...

بعد از رفتنت

ما

بازنده های این بازی هستیم ...



برای دلتنگی هایمان ، برای خاطرات تلخ ، برای افسانه 19 ساله که ما را تنها گذاشت ...      روحش شاد

+ نوشته شده در دوشنبه 22 شهریور1389ساعت 18:23 توسط "صادق" |



عشق من به باران

برای طراوت گلها نیست ،

وقتی باران می بارد ؛

هیچ کس

متوجه چشمهای خیس من نمی شود .

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 12:51 توسط "صادق" |



می‌گویم : سلام

انگار نمی شنوید ،

پس خدانگهدار می گویم !

شاید از سر اتفاق

دست هایتان کمی تکان بخورد ...



+ نوشته شده در یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 17:58 توسط "صادق" |



بغض ،

دارد مرا می سوزاند ؛

اگر یکی از همین روزها

به فریاد تبدیل نشود .

و خوشبختانه کسی نیست

که از درد هایم بپرسد ...

+ نوشته شده در جمعه 12 شهریور1389ساعت 12:15 توسط "صادق" |



خیلی خسته ام ...

اجازه بدهید من بروم

مگر همین را نمی خواستید که

" دست شکسته ، وبال گردن نباشد "

دیگر باورم شده که زاییده روزگار خاکستری هستم

خدانگهدار ؛ من رفتم ...!

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 شهریور1389ساعت 3:16 توسط "صادق" |



با آمدن پاییز

زخم های کهنه ام دوباره سر باز می کنند،

و من هنوز اندوهگین بارانم ...

شاید دردهایم را التیام بخشد !

+ نوشته شده در جمعه 5 شهریور1389ساعت 10:41 توسط "صادق" |