اینبار که رفتی
چراغ را هم با خودت ببر
این غمکده
دیگر مهمان نمی خواهد ...
در "معدن" آفتاب روییده شده ای
و باز دلت
هوس پیوند داغ دارد ؛
تو چه می دانی که سرما
ماندگارترین مهمان خانه دل من است ...
برای دختر کویری ؛ که قدم در زیباترین جاده های بی انتها گذاشته است !
قدم
در سرزمین سرما می گذارم ،
با اینکه دلم در حسرت بهار می سوزد .
خوش آمدی ای زمستان ؛
که تلخی پاییز را از یادم می بری ...
دل ما
هنوز بوی غریبی می دهد ؛
که نبودنت
بار سنگینی ست بر تمام نداشته هایم ...
برای احسان عزیز ؛ که پاک بود و پاک رفت ...روزهای خوب زندگیم را بشماریم :
یک ، دو ، سه
یک ، دو ، سه
یک ، دو ، سه
باور کنید ؛ فقط همین ...
این تکراری ترین شعر زندگی من است .
رقیه جان ؛
آنگاه که سر بابای مظلومت
بر فراز تیزترین نیزه ها رفت ،
دوران برهوت آدمیت بود ...
سرما
مسافر خوش قدمی ست ؛
تا می آید
تنور غصه هایم
آرام می شود ...
تنهایی ما
قطره ای ست ناچیز
در دریای غمبار مظلومیت تان ؛
آنجا که "محرم" و رازدارتان
فقط کبوتران بی لانه اند ...
برای شما که جوانترین شهید فاطمه اید ؛ یا جواد الائمه ...
دستانم
در پنجه های فراموشی
قفل شده اند ؛
چرا سراغم را نمی گیرید ؟!
که از یادها نروم ...
حال و هوای بهاری ،
شور و شوق تابستانی ،
سکوت و آرامش پاییزی ،
و
پناه و امان زمستانی ،
اینها همه ...
لیست آرزوهای بر دل مانده من اند .
همان بهتر که بغض
راه گلویم را
سد کرده بود ؛
در دنیای "نان پرست" ها
ناله های من
بی اثرترین فریادهاست ...
زندگی
پاییز یادهاست ؛
هر چه به پیش می رویم
خاطره هایمان زردتر می شود .
باران
همه زخم های کهنه پیکره ام را نوازش داد
آنچه دردآور است
بی سخاوتی ابرهای پر ادعاست ...
آنقدرها داغ شده
که بتواند یخ های زندگیم را ذوب کند ؛
اما باز هم
دل های زیادی هستند که با من غریبه اند ...
اندک خوشی های دیروزمان را
چشم بسته با امروز
معاوضه کردیم ،
غافل از اینکه امروز
" هیچ حرفی برای گفتن نداشت ..."
فصل بهار
هنگامه ی طراوت است و نشاط ؛
اما دل ما
هنوز بوی پاییز می دهد ،
چقدر نمناک است این زندگی ...
در اوج نوازش هایت
تو هم
نارو زدی ...
تو دیگر چرا ؟؟؟
سرگردانم
که چرا هیچ چیز
خوشحالم نمی کند ؛
من مسخره تو نیستم
ای زندگی ...
ببخشید
اگر کمتر احساس می شوم
فکر کنید
کم آورده ام ...
من خردسالی ام را
به اشتباه
به جوانی فروخته ام ؛
افسوس
که زندگی از نظر بزرگانم
فقط "پک زدن" به قلیان مادر بزرگ بود ...
این بار
خسته تر از همیشه
سنگ خاطرات قدیمی ام را
به سینه می زنم ؛
درود بر بچگی هایم ...
حالا دیگر
نه باران آتش درونم را سرد می کند
و نه آفتاب
یخ وجودم را آب می کند ،
لعنت به تو زندگی ؛
که جوانی ام را به مسخره گرفتی ...
هر چیزی را که در زندگی
برای به آن تکیه کردن
انتخاب کردم
شکست ؛
من
سنگین ترین عقده این روزگار بودم ...
غمگین نشدم
از ناشکیبایی پاییز ؛
اجازه دادم باد همچنان بوزد
پاییز
پایان "بودن" نبود ...
مرگ
بازیچه ای بود
در دستان مهربانت
و حالا ...
بعد از رفتنت
ما
بازنده های این بازی هستیم ...
برای دلتنگی هایمان ، برای خاطرات تلخ ، برای افسانه 19 ساله که ما را تنها گذاشت ... روحش شاد
عشق من به باران
برای طراوت گلها نیست ،
وقتی باران می بارد ؛
هیچ کس
متوجه چشمهای خیس من نمی شود .
میگویم : سلام
انگار نمی شنوید ،
پس خدانگهدار می گویم !
شاید از سر اتفاق
دست هایتان کمی تکان بخورد ...
بغض ،
دارد مرا می سوزاند ؛
اگر یکی از همین روزها
به فریاد تبدیل نشود .
و خوشبختانه کسی نیست
که از درد هایم بپرسد ...
خیلی خسته ام ...
اجازه بدهید من بروم
مگر همین را نمی خواستید که
" دست شکسته ، وبال گردن نباشد "
دیگر باورم شده که زاییده روزگار خاکستری هستم
خدانگهدار ؛ من رفتم ...!
با آمدن پاییز
زخم های کهنه ام دوباره سر باز می کنند،
و من هنوز اندوهگین بارانم ...
شاید دردهایم را التیام بخشد !

