هنوز
کفش های آخرین دیدارمان را
نگه داشته ام ؛
اما با یک تفاوت
حالا دیگر
این کفش ها برایم خیلی کوچک شده اند ...
سالهاست زمینگیرم
اما پاهایم هر شب
در خیالشان راه می روند ؛
دلم برایتان می سوزد
ای رؤیاهای غمگین ...
هر سال که می رود
انگار
زخم هایم را
در نمکدان زندگی شستشو می دهند ؛
چقدر سوزناکند
روزهای بی آرامش ...
بهار می آید ؛
و فصل ها تو را سرگرم خود کرده اند ،
در این "پانتومیم" بی سرانجام
جای من را نشانم بده ای زندگی ...
هنوز هم بوی آرامش می دهند ،
و من بعد از اینهمه "بزرگ شدنم"
هنوز کودک توام ،
باشد که دست هایت
حالا دیگر چروک داشته باشند ...
برای مادری که من هم در آن سهم دارم !
پر افتخارترین مدال عمر من است ؛
وقتی که
وارث رنج های بی شمارم !
بیهوده مرا به جمعیت پیوند نزنید ...
و
چشم های بارانی ام
تا مرز "ندیدن" بدرقه ات می کنند ؛
تنهایم نگذار،
هر چند خدا پشت و پناهم باشد ...
حرارت کویر ،
و دست های مهربان ؛
تمام دارایی ات بود که به من بخشیدی !
"تنهایی" ؛ همه چیز من است ،
بگیر ، برای خودت ...
یادگاری >> اگر بودم در جمعتان می مانم و اگر رفتم نگذارید از یادتان بروم ...
در "بد گذران" دلتنگی ها
یادی هم از من کنید ؛
که روزی برایتان عادت نبوده ام
اینبار که رفتی
چراغ را هم با خودت ببر
این غمکده
دیگر مهمان نمی خواهد ...
در "معدن" آفتاب روییده شده ای
و باز دلت
هوس پیوند داغ دارد ؛
تو چه می دانی که سرما
ماندگارترین مهمان خانه دل من است ...
برای دختر کویری ؛ که قدم در زیباترین جاده های بی انتها گذاشته است !
قدم
در سرزمین سرما می گذارم ،
با اینکه دلم در حسرت بهار می سوزد .
خوش آمدی ای زمستان ؛
که تلخی پاییز را از یادم می بری ...
دل ما
هنوز بوی غریبی می دهد ؛
که نبودنت
بار سنگینی ست بر تمام نداشته هایم ؛
برای احسان عزیز ؛ که پاک بود و پاک رفت ...روزهای خوب زندگیم را بشماریم :
یک ، دو ، سه
یک ، دو ، سه
یک ، دو ، سه
باور کنید ؛ فقط همین ...
این تکراری ترین شعر زندگی من است .
رقیه جان ؛
آنگاه که سر بابای مظلومت
بر فراز تیزترین نیزه ها رفت ،
دوران برهوت آدمیت بود ...
