تبليغاتX
جایی برای دلتنگی خودم



هنوز

کفش های آخرین دیدارمان را

نگه داشته ام ؛

اما با یک تفاوت

حالا دیگر

این کفش ها برایم خیلی کوچک شده اند ... 

+ نوشته شده در 91/02/19ساعت توسط تنها |



سالهاست زمینگیرم

اما پاهایم هر شب

در خیالشان راه می روند ؛

دلم برایتان می سوزد

ای رؤیاهای غمگین ...


+ نوشته شده در 91/01/24ساعت توسط تنها |



هر سال که می رود

انگار

زخم هایم را

در نمکدان زندگی شستشو می دهند ؛

چقدر سوزناکند

روزهای بی آرامش ...

+ نوشته شده در 91/01/01ساعت توسط تنها |



زمستان می رود ؛

بهار می آید ؛

و فصل ها تو را سرگرم خود کرده اند ،

در این "پانتومیم" بی سرانجام

جای من را نشانم بده ای زندگی ...

+ نوشته شده در 90/12/24ساعت توسط تنها |



شانه هایت ؛

هنوز هم بوی آرامش می دهند ،

و من بعد از اینهمه "بزرگ شدنم"

 هنوز کودک توام ،

باشد که دست هایت

حالا دیگر چروک داشته باشند ...


برای مادری که من هم در آن سهم دارم !

+ نوشته شده در 90/12/09ساعت توسط تنها |



تنهایی

پر افتخارترین مدال عمر من است ؛

وقتی که

وارث رنج های بی شمارم !

بیهوده مرا به جمعیت پیوند نزنید ...

+ نوشته شده در 90/12/04ساعت توسط تنها |



تو می روی

و

چشم های بارانی ام

تا مرز "ندیدن" بدرقه ات می کنند ؛

تنهایم نگذار،

هر چند خدا پشت و پناهم باشد ...

+ نوشته شده در 90/12/02ساعت توسط تنها |



شمیم آستان ،

   حرارت کویر ،

      و دست های مهربان ؛

تمام دارایی ات بود که به من بخشیدی !

"تنهایی" ؛ همه چیز من است ،

بگیر ، برای خودت ...



یادگاری >> اگر بودم در جمعتان می مانم و اگر رفتم نگذارید از یادتان بروم ...



+ نوشته شده در 90/12/01ساعت توسط تنها |



در "بد گذران" دلتنگی ها

یادی هم از من کنید ؛

که روزی برایتان عادت نبوده ام

+ نوشته شده در 90/11/24ساعت توسط تنها |



اینبار که رفتی

چراغ را هم با خودت ببر

این غمکده

دیگر مهمان نمی خواهد ...

+ نوشته شده در 90/11/04ساعت توسط تنها |



در "معدن" آفتاب روییده شده ای

و باز دلت

هوس پیوند داغ دارد ؛

تو چه می دانی که سرما

ماندگارترین مهمان خانه دل من است ...


برای دختر کویری ؛ که قدم در زیباترین جاده های بی انتها گذاشته است !

+ نوشته شده در 90/10/13ساعت توسط تنها |



قدم

در سرزمین سرما می گذارم ،

با اینکه دلم در حسرت بهار می سوزد .

خوش آمدی ای زمستان ؛

که تلخی پاییز را از یادم می بری ...

+ نوشته شده در 90/10/04ساعت توسط تنها |



دل ما

هنوز بوی غریبی می دهد ؛

که نبودنت

بار سنگینی ست بر تمام نداشته هایم ؛

برای احسان عزیز ؛ که پاک بود و پاک رفت ...
+ نوشته شده در 90/09/29ساعت توسط تنها |



روزهای خوب زندگیم را بشماریم :

یک ، دو ، سه

      یک ، دو ، سه

            یک ، دو ، سه

باور کنید ؛ فقط همین ...

این تکراری ترین شعر زندگی من است .

+ نوشته شده در 90/09/24ساعت توسط تنها |



رقیه جان ؛

آنگاه که سر بابای مظلومت

بر فراز تیزترین نیزه ها رفت ،

دوران برهوت آدمیت بود ...

+ نوشته شده در 90/09/07ساعت توسط تنها |